۱۳۸۸ بهمن ۳, شنبه

بیاییم یخوانیم


تاریخ انتشار: ۲۸ دی ۱۳۸۸, ساعت ۲:۳۹ قبل از ظهر

وقتی جهان دو قطبی بود، هر شکافی می توانست براحتی یک حکومت دیکتاتوری را فروبپاشد و با کودتایی، یا جنبشی ساده، یا یک جنگ داخلی، ساختار یک حکومت برای سالها تغییر کند. اما، انقلاب ها همراه با پایان جهان دوقطبی مردند و حالا دیگر تغییرات غیرواقعی نمی تواند براحتی یک حکومت را نابود کند، این شانس بزرگ ماست.



شاید خسته تر از آن باشید که تاب زمان را بیاورید، یا سالهای خانه نشینی و دوری از حقوق اجتماعی یا تبعیدی خودخواسته یا مهاجرتی که در اثر مزمن شدن به تبعید مانند شده، باعث شود که سرعت ورق خوردن تقویم را بیش از سرعت واقعی آن احساس کنید و از همین رو بخواهید هرچه سریع تر همه چیز دگرگون شود، اما تحمل وضعیت و تاب آوردن برای تغییر و زمان سوزاندن برای رسیدن به حرکت جوهری جامعه چیزی است که امروز بیش از همیشه به آن نیازمندیم.



فرض کنید که روز 22 بهمن، سبزها بی تاب و در ابعادی وسیع و در اندازه ای بسیار عظیم به خیابان می آمدند، حکومت نیز نخست در برابر آنان مقاومتکی می کرد و چند ساعتی بعد بوی پیروزی مردمان را سرمست و حکومتی ها را سخت نومید می کرد، تا آنجا که آنها گام به گام عقب می نشستند، یکباره خبرهای تمام جهان متوقف می شد و تیتر خبرها به سوی انقلاب سبز در ایران، تغییر می کرد. کارکنان سفارتخانه های ایران، در سراسر جهان با مردم اعلام همبستگی می کردند و ایرانیان همه جهان به خیابان می رفتند. در تهران مردم به همه مراکز قدرت حمله می کردند. اعلام همبستگی با سبزها در همه جا آغاز می شد. ستاد جبهه سبز در گوشه ای از تهران تشکیل می شد و خط مستقیم ارتباط میان رهبران با مردم دائر می گشت. حکومت در یک فاصله بیست و چهار ساعته سقوط می کرد و مردم خشمگین سوار بر موتور و وانت و کامیون و اتومبیل های خود خیابانها را فتح می کردند.



مردم لباس شخصی ها و سپاهی ها و بسیجی ها را می گرفتند، زندانی ها را آزاد می کردند، دادگاهها را آتش می زدند، وزارت کشور و پادگان عشرت آباد در مقابل مردم تسلیم می شد و مراجع و روحانیون اعلام برائت از حکومت می کردند و دولت سبز اعلام می شد. ساعتی بعد مردم با کینه هایی انباشته به خیابان می رفتند تا تمام جاهایی را که در این سالها به مردم فشار آورده بودند، مورد حمله قرار دهند. با تشکیل دولت سبز، بلافاصله بخش وسیعی از جهان حمایت خود را از تغییر حکومت در ایران اعلام می کرد. ستاد مرکزی جنبش سبز اعلام می کرد که مسوولان سابق حکومتی در اختیار مردم هستند، کسی به جایی حمله نکند، اما مردم خیابان را ترک نکنند.



و فاجعه آغاز می شد، هر کسی کینه هایش را به همراه برمی داشت و با قمه و چاقو و تفنگ به جان حکومتگران می افتاد. هر مجری تلویزیون می شد یک عنصر کثیف که باید بسرعت زمین از لوث وجودش پاک شود، و چه اشتباهاتی که صورت نمی گرفت، بسیاری از آنها که عمری را در خدمت به مردم در نهادهای حکومتی بسرآورده بودند، به عنوان مزدور کشته می شدند، یا بی حرمت می شدند یا با کینه های شخصی از بین می رفتند.



فرض کنید این اتفاق در شش ماه می افتاد، باز هم با یک شورش نابهنگام در یک اعدام دسته جمعی، و باز هم شهری آتش گرفته و باز هم ملتی دلسوخته و انبوه خلقی بی عقل که قلب شان به جای عقل شان قضاوت می کرد. این حالات نه تنها ممکن که ممکن تر از هر چیزی است. حتی امکان شورشی چنین از احتمال هر نوع تغییر وضع یا تثبیت وضع دیگری احتمال بیشتری دارد. و اگر بپذیریم که ایرانیان بقول یکی از دوستان من مردمی انقلابی هستند و تغییرات سریع را بیشتر استقبال می کنند، آنگاه همه چیز معادله عوض می شود.



می خواهم چنین نتیجه بگیرم که اگر تغییر قدرت نتواند با یک کابینه یا دولت ائتلافی از سبزها و حاکمان کنونی صورت بگیرد، هرگز وضعیت پایداری در انتظار ما نخواهد بود و هر نوع وضعیت ناپایدار، جز ادامه تنش چیزی نصیب ما نخواهد کرد.



می خواهم بگویم که تنها چیزی که حکومت کنونی را سرپا نگه داشته است، یک اراده معطوف به سرمایه های جاری کشور است که نه پشتوانه دینی دارد و نه پشتوانه دولتی، تنها یک فرمان است که جمعی حقیر و صغیر از آن امر می برند و بازی روانی خود را برای پیروزی غیرمحتمل خویش انجام می دهند. پشت بیت آیت الله، دیواری بلند است و پشت آن دیوار هیچ چیزی نیست. جلوی در نیز گروهی قراول و یساول دولتی هستند که مواجب بگیرند و منتظر روز مبادا، دل شان با این حکومت نیست و می دانند این شیوه حکومتداری هر چه که داشته باشد، آینده ندارد.



آنها بازی را خیلی وقت است که باخته اند، آنچه از آنها مانده است فقط قدرت مردی است که می تواند یک ارتش را در بیابان و خیابان راه ببرد. " ال سید" آنها خیلی وقت است که مرده است، " ال سید" خیلی وقت بود مرده بود، سربازانش او را روی اسب بسته بودند تا مردم از مرگ او نومید نشوند، تا بانگی برخاست که " ال سید مرده است."



ما بازی خودمان را باید بکنیم. نه گوش بکنیم به دخترک جوانی که فرق سیاست و حقوق را نمی داند و شاید هم موج فرنگ او را هم چون برخی دیگر برده است، و نه گوش بداریم به فریادهای گوشخراش آسمانکوبی که دیگر از فحاشی دشمن و مزدور و وابسته و فاسد هم گذشته و فحش روزمره شان شده گوساله و بزغاله و مگس و الاغ و از این تعارفات قدیمی. مشکل جنبش سبز مشکلی بزرگ است، ما باید به فکر دیوانگانی که برای کشتن ما قصد نابودی خودشان را هم دارند، بکنیم. باید به آنها بگوئیم که ما تمام نمی شویم و آنها نیز بجای اینکه کاملا در بیابان حیرت سرگردان بشوند می توانند سهم طبیعی شان را از قدرت بگیرند، و فقط لازم است که فقط کمی دیوانگی را کنار بگذارند.



ما یک فرصت منحصر بفرد تاریخی داریم، هم ما که منتقدان جدی حکومت جمهوری اسلامی هستیم، و هم آنان که قصد دارند آخرین دولت شیعی جهان را حفظ کنند. بازی این است که اگر ما آنان را تا مرز نابودی پیش ببریم، از خودمان شانس رسیدن به دموکراسی را می گیریم و هم آنان اگر بخواهند ما را تا مرز نابودی ببرند، امکان داشتن یک حزب که قدرتی مهم در یک حکومت پایدار باشد، برای همیشه از دست می دهند. شاید آنها یا دوستان من فکر کنند که آنچه می گویم فقط یک احتمال بعید است، اما بگذارید روی یک احتمال ضعیف هم فکر کنیم، اگر آنچه من می گویم از دست برود، هر دو طرف شانس یک دولت پایدار را از دست می دهیم.

ابراهیم نبوی

۱۳۸۸ دی ۲۳, چهارشنبه


آن نیست گهی تندو گهی خسته رود رهرو آن است یه اهست اوو پیوسته رود

سلام

چه شد دوستان مرا،خسته شدیم؟ آرام گرفتیم؟کافیست دیگر؟نه نه نه ،،،دیگر نمیخواهم،نمیخواهم سکوت را ،بد بختی را ،این چنین حکومت را...امشب به خود آمدم و ترسیدام،،،دیدم صدایی نیست جز صدای سهراب،ندا،با ۱۰۰‌ها کشته دیگر،،شنیدم فریاد زندا نها را،ای‌ شمائی که آرام نشستید در کنار ساحل یک نفر در میانه آب دارد میدهد جان،،چرا آرام شدیم؟سازش می‌خواهیم،آیا این تقین احساسات بود؟که خاموش شد؟و رفت برای ۱۰ ساله دیگر؟خسته شدیم از تلفات؟بهتر اینست کنار بکشیم؟؟؟پس آنها که جان دادند،زخم کشیدند،در زندانند چه؟؟؟میترسم اگر اینبار خاموش شویم،بنشینیم،دیگر رمقی از باری بر خواستن نباشد،،،استراحت کنیم باشد خیالی نیست،ولی‌ شعله‌ی گرم آزادی را خاموش نکنیم،نگذاریم اجاقش سرد شود،،،

۱۳۸۸ دی ۱۸, جمعه

ترسم نرسی به کعبه‌ای اعرابی



ترسم نرسی به کعبه‌ای اعرابی با سلام خدمت جناب آقای موسوی

شخصی‌ که نه ما برای ایشان بلکه به بهانهٔ ایشان به خیابانها آمدیم تا زخم مرحم نگذاشه تیمان را درمان کنیم،و بغض نشکستهٔ دها ساله یمان را با فریاد و تقدیم لاله‌های بر کفّ خیابان ریخته، به گوش همگان برسانیم،و سمبلی‌ نیاز داشتیم که آن را اعلم کنیم،سمبلی‌ از جنس خودشان ولی‌ زجر کشیده،و مورد ستم قرار گرفته ،سمبلی‌ که نمیدانستیم این چنین پا برجا میماند،و حمایتمان می‌کند،سمبلی‌ که حتا با آن دلخریهایی را که از خاتمی داشتیم فراموش کردیم،و علی‌ گویان ، حسینی علمش را با قامت خم شده و زجیر کشیدیامن به دوش کشیدیم،جناب آقای موسوی علی‌ گویان آمدی آرشی مقاومت کردی و حسین گویان بمیر،چون ما اینگونه آمدیم ،ایستادیم،و میمیریم.نکند از سر ترس از نابودی خود تیغ بر کشیم و ریشه از ته زنیم،جناب آقای موسوی بیانیه های شمارا هرکدام با دقت خواند ام،و دیدم هربار نهالی نو از اندیشه در آن شروع به سبز شدن می‌گیرد،حتا بیانیه ۱۷ که زیبا نقش‌ها در آن تفکیک و حجت تمام شد،اما چه افسوس که امروز پاسخ های شما را به قول خودتان آیت اله نوری خواندم ،لحظه مردن ندا برایم تداعی شد،شهادت سهراب،وای کشیدم وای،،آقای موسوی راهت را از چه کسی‌ جدا میکنی‌؟و برای چه؟ما را نمیشناسی دیگر? به این زودی ما را فراموش کردی،و حرفهای مایوس کننده ات را که بعداز انتخابت میزدی؟؟ در جلسیه خصوصی به یاد دارم که میگفتی‌ نمی دانم چه کنیم؟راه برگشت نداریم،بر نامه نداریم،یادت هست ترس افتاده بود بر ما؟یادت‌هست دلهره داشتیم؟یادت هست چندی قبل پس از حمایت‌های دلیرنهٔ مردم ،با غرور گفتی‌ از این مردم نترس خود شوکه شده ام؟ ؟؟پس چه شد که خود کنار کشیدی و خواستی‌ به یزیدیان نزدیکتر شوی؟چه شد تو که میگفتی‌ تفرقه نیندازیم خود شمشیر تفرقه بر کشیدی؟آیا تازه بوی مرگ را پس از کشته شدن خواهر زده ت حس کردی؟جناب آقای موسوی ما که هر روز داریم،جان میدهیم،خانوادهایمان سوگوار میشود،پس ترس یعنی‌ چه؟آقای موسوی اگر بیش از این تاب نمی‌‌آوری،اگر آیت اله منتظری نیستی‌،رهبری را واگذار کن،نه گذار به جائی‌ برسیم که بگوییم و بیندیشیم که ،(((مرا بخیر تو امیدی نیست شر مرسان))) آقای موسوی چه شد شمارا؟آقای موسوی گآندی بودن بهتر از یزدی بودن است،،نکند دور رو بر شما را هم کسانی‌ گرفته اند اند که خود به آقای نوری گوشهٔ زد می‌کنید؟جناب آقای موسوی مردم از جان خود گذشتند و نه شما و نه چیز دیگری بالاتر از جان نیست ،،،پس نگذارید از شما نیز بگذرند،آقای موسوی بیأید آقای موسوی ،،،((((ترسم نرسی به کعبه‌ای اعرابی‌ کین راه که میروی به ترکستان است))..

۱۳۸۸ دی ۱۴, دوشنبه

درد دلی‌ به بها نهٔ نامه هم وطنان خارج از کشور به دکتر سحابی

با سلام و خسته نباشید به تمامی‌ دوستان خارج از کشور و درون ،که لحظه به لحظه برای میهنمان دلا در سینه میتپد،مطلبی خواندم از آقای سحابی عزیز،که شدیدا در من تاثیر نهاد،و گواهی بود بر موهأی سپید شده در آسیاب تجربه،شخصی‌ که به قول خود،نه خواستار قدرتست،نه تشنهٔ انتقام،ولی‌ خواستار آزادیست؛ آزادی که از زمان مشروطه تا حال در ما ایرانیان دنبال میشود. ولی‌ او قیمتش را میپرسد،و ارزشش را،این نکتهٔ ظریفیست که او بیان می‌کند. ما خواهان آزادی هستیم،ولی‌ اگر قیمتش پاره پاره شدن سرزمینمان و از دست دادن تمامیت عرضی آن باشد و ارزشش پرپر شدن،لاله هایی که که برگهای آن در شور انقلاب خشونت بار در زیر پاها لگد میشوند چه؟؟؟ آیا بودید زمانی‌،که ضرب آهنگ باتومی که بر سر فرود می‌‌آید؟،و آیا شنیده اید موسیقی فریاد را؟؟؟آیا مرسیهٔ الله اکبر را که بر اجساد بیجان خواند اید در طوفانی از آندو وهو غم که شاید با،د پیامتان را به گوش مسلسلها برساند؟؟دیدن از صفحهٔ تخت و دو بعدی مانیتور و لحظی اه کشیدن کافی‌ نیست،،،من هم تحصن کردم ،فریاد کشیدم،در برابر سفارت ایران و زمانی‌ که خواستم بر گردم ،در فرودگاه میلرزیدم به خود ،من هم نگاه می‌کردم و غصه میخوردم از پر پر شدن ندا.

ولی‌ زمانی حس کردم ترس واقع را اندوه ویران کنند را که در میانشان بودم،در میان این دلاوران،که دلاور اغراق نیست برایشان،یاد می‌‌آوردم زمان هایی که من خشک می‌‌شدم از ترس، و آنها مبارزه میکردند.میدیدم جنگ سکوتشان را،آنها حتا در زمان کتک خوردن فریاد نمیزدند،سکوت میکردند،و این سکوت واژگون میکرد لشکر ستم را،ظالمان میکوبیدند که ما فریاد بکشیم،نا‌ سزا بگوم بزنیم،تا با وجدانی راحت به کشند،بزنند،تجاوز کنند،ولی‌ زمانی‌ که تنها دفاع ،ناسزا،فریاد و زدن سکوت ما بود ،آنها باز می‌‌ایستادند شک میکردند،و،و تا مدتها سکوت،و این ارزش مندست،زمانی‌ که سکوت می‌کنیم،فکر می‌کنیم،و ما این را می‌خواهیم،که همه فکر کنند،چون مشکل زمانی‌ آغاز میشود که احساس بر تفکر غلبه کند،و این غلبه انقلابی کم ثمر و حتا بی‌ ثمر به بر می‌‌آراد،نامه‌یی‌ منتشر شد از بزرگان سیاست،و تجربه(عبدالعلی بزرگان،دکتر سروش،اکبر گنجی،محسن کدیور و اتله مهاجرانی،که هرکدوم در گوشی از این جهان نظاره گار ماجرا‌ یند،و حرفشان،می‌توان گفت خالی‌ از پختگی و تامل نیست،و آنان نیز دعوت به سکوت و پرهیز از خشونت میکنند،اینان کسانی‌ هستند که مویی در آسیاب تجربه سپید کردند،و شاید بتوان گفت ثمرهٔ نرسیدهٔ انقلاب خشونت بار در قبل بوده اند که حال رسیده اند،و این تصمیم ماست که میوی رسیدده شده را از درخت عقلانیت بچینیم،و یا میوی نارس از درخت احساسات را،دوستان دکتر سحابی زمانی‌ از آرامش حرف میزند که دخترش به خاطره مبارزه در زندان است،و او تاکید با آرامش می‌کند و پیشنهاد میدهد،و میگوید این تصمیم با شما است،من از این میترسم،وقتی‌ نامه‌یی‌ که دوستان خارج از کشور نوشته و لب به اعتراض گشودند،و نگاه نکردند در تاریخ که اگر در ایران تحولی‌ اصلاح طلبی ،خرد اندیشی‌،و پر ثمر در حال اتفاق است،مسوبنش،که هستند و تخممرغ این درخت بر ور را که کاشته است،و رشتو نمو داده اند،باز این جمله درونم تداعی می‌‌شود،انقلاب اول کودکان خود را می‌‌بلعد،و میترسم،از انقلابی در طوفان خشم،که برای ۳ومین بر در ۱۰۰ساله گذشته و پرخشونت تر از قبل،علاوه بر بلعیدن بچهایش،خود را و ایران را نبود سازد،بیاییم سکوت کنیم،فکر کنیم،و کمی‌ صبر،،،،،،اندکی‌ صبر سحر نزدیک است